همین امروز بود، صبح، هنوز دنده عوض می کردم،احساس کردم چقدر بی احساس شدم .
بشتر از هر زمان دیگری دوست دارم دوست بدارم .
ولی .....................
نظرات ()امروز شیخ ما گفت:
چرا آپ نمیکنی اون وبلاگ وا مونده رو؟
گفتم:
یا شیخنا !! می ترسم، می ترسم تو این بد مست ها ..... می فهمی که..!!
_ آره ، منم می ترسم ولی خوب هر چیزی راه داره کمی به اون کاه دونت فشار بیار!
وقتی می خوری نشین پای او کیبورد لعنتی و بد مستی کن اصلا فراموش کن که بلدی بنویسی فکر کن سواد نداری* ببین اون بچه ای که تو مرز عراق تو روستای سفید آب داره جنس قاچاق سوار قاطرش میکنه چه جوریه !! به اون زبون نفهم عرق میده تا تو راه یخ نزه تو هم نمی خوای جای او یا بو باشی که !! پس فکر کن همون ایوب هستی و سواد هم نداری راحت بگیر پائولوکوئیلوتو بخوون.
از همین نقطه به بعد بود که فهمیدم زمین اگر مرکزی هم داشته باشه اونجا پشت میز من نیست.
پس مثل کبری!! تصمیم گرفتم که دیگر بد مستی هارا ادامه ندهم .
چه کاریه وقتی این معجون گیا هی برای سر درد هست چرا ترا ما دول ! بخورم؟؟؟؟
این شد که الان اینجا هستم.
من بنده آن دم ام که ساغی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
*بر گرفته از زمانی برای مستی اسب ها (قبادی)
نظرات ()گفت :عرقش خوب بود؟
گفتم:همیشه یک عرق خوب بهتر از یک پدر مادر خوب بوده.
گفت:رسیدی خانه خبر بده.
گفتم:نظرت راجع به من ؟
گفت:بیشتر به خودت فکر کن.
!!!!!!!!!!!!!
شاید که نه! مست بودم.
نظرات ()عزیزم! چشم های من عمق پیدا نکرده.گود رفته. عرقش هم خوب بوده.
نظرات ()بد نیست حالا که دارم یاداشت مست ٢٠ را برای شما می نویسم این متن باشد:
آهای مردم کلاً به تخمم .
نظرات ()با باقی فرق می کنم.زیاد حرف می زنم .گاهی خیلی کم . همیشه برای خانم ها اینطوری بودم.آنقدر حرف نداشتم که حتی این جذابیت را داشته باشم تا چند نفری دورو برم باشند.خوب هر کسی یک جوری است . شاید این پیشانی ما هم بیشتر از حد مجاز منفی باشد.بالا خره اینگونه مقدر شده است.
(قسمتی از داستان خودم و..... -برای باقی اسم فکری نکرده ام-)
نظرات ()عزیزم درد کمر من درد آلتمندی نیست.
درد پیری است.
نظرات ()تو کش و قوس خواندن چه رنگ مجله ای بودم که خواندم از نویسنده ای بزرگ:
من داستان نوشتم. همان داستان هایی را که خود دوست داشتم بخوانم . ادامه دادم تا به اینجا رسیدم.
کمی مکث کردم .مجله را بستم دیگر ارزش وقت تلف کردن نداشت.داستانی که من می خواهم بخوانم را فقط آدمی مثل گارسیا می تواندآن را مکتوب کند.
نه کار من نیست . من داستانی را می نویسم که شاید دوست اش داشته باشم.
مهم نیست شما ها آن را دوست داشته باشید یا نه.برای خودم نوشتم.
فقط خودم.
نظرات ()آن که نمی فهمد یک درد دارد
آن که می فهمد هزارو یک درد
و آن که می فهمد و می خواهد بفهماند
هزاران هزارو هزار و یک درد
کاش نمی فهمیدیم
نظرات ()زیر سیگاری پر بود.با تبحر خواصی که خاکستر و فیلتر های دیگر بیرون نریزند پنبه نرم و زرد و داخلش چپاندم.
عطر قهوه و بوی سیگار فقط یک چیز کم دارم.
کتاب.
به دود نگاه می کنم .کتاب نمی خوانم . فکر ......
چقدر مهم بودن از معرف بودن بهتر است.
سیگار را با تبحر خواصی که فقط از خانه دانشجویی سرچشمه می گیرد در زیر سیگاری خاموش می کنم.
قهوه هم سرد شده.
هوس نمی کنم.
نظرات ()