حاجی ۳

حاجی جون ريده شده به زندگی مون.

هر چی هم که سرمون می ياد حقه مونه.خودمون کرديم.حالام بايد بکشيم.

تو اين خلا دونی همه خودشونو محق می دونن.

طرف ابجد خون اکابر نديد ه ست بلند می شه می ره رای می ده.

بعد من مفلوک دانشگاه رفته که هر شب دو تا روز نامه می خونم ( اونجای عمه آدم خاليبند) وقتی ميگن چرا رای نمی دی؟ ميگم: من شعور سياسی ندارم.

حاجی تو رو هرکی که برات مقدسه بگو من ک........ش.......ر ميگم؟

حاجی رو شو کرد اون ورو گفت: بچه جون برو حرف زدن ياد بگير.

گفتم: می دونی چيه؟ اين ريدمونو تو زدی نه کس ديگه.

تا اومد حرف بزنه همچين ولومو بردم رو ۴۵ که يادش رفت چی می خواست بگه.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید