حاجی ۱

«سيگار م و گيراندم وسر دود و چس کردم.نشست کنارم.

گفت: چاکر مهندس .رسيدم کافه اونجا بود.رفتم سر چاق سلامتی هام تا تيرس اش نباشم.يه لحظه غافل شدم تا يه سياه * بحث مهمان اش باشم. گفت: مجله مجانی برداشتی؟جز حوادث اش فرويداسم خوبی داره.حال داری بخوان اش.فکر نمی کردم چيزايی به اين مضخرفی هم داشته باشه.اروتيک ترين اش تو معارف بود اين تيکه اش ديگه جاده خاکی.پوزخند انداختم.زبانم سوخت بعد تلخ شد صورتم پيچيد تو هم.

- کدوم مجله؟

- همون که تو پک سبزه ٬ کنار کانتر.

- خوندمش٬ از خودت چيزی تراوش ندادی که بخوای بزنی زير عقده ادیپ ت.

- مهندس تو خودت بهتر می دونی تمام پيغمبرا ٬ا ماما ٬ روئسا برای خودشون يه نظريه داشتن که تحميل نمی کردن مثلا  مانی .............»

- رسمن داشت رو نروم راه می رفت.

حاجی : حقته ٬ باز برو قيافه روشن فکری بگير تا اين حيوانات اجتماعی بازم از سرو کولت بالا برن

- ولم کن بابا. شاشيدم به هر چی روشن فکرو روشن فکر بازی يه.

من موندم تو اين خراب شده درد ديگه نيست که ما يا گير می ديم به روشن فکرا يا لباس دختر پسرا يا ماهواره و کوفت و درد.

- او او او  يه کلمه از مادر عروس!!!! خوب يه سياه و چار تا نخ سيگار جو گيرت کرده بتمرگ سر زندگيت.

- زندگی مگه تو چيزی به اين اسم برا من گذاشتی.؟ برو حاجی جون که امشب رو حوصله تو ندارم

- بدرک .بی شور.

سياه: قهوه فرانسه بدون شيروشکر

/ 0 نظر / 3 بازدید