در باب .....

 

مقرری یک سا عت هوای پاک کافه خوردن را جلو قهوه چی گذاشتم و عطای بحث وکنجار روزمملکت را به لقای خلوت ماشین بخشیدم.همین دیشب یا پریشب ،یادم نیست! چند دقیقه ای  توی برزخ بودم.آنجا هم این کافه دست از سرم برنمی داشت .مثل این فیلم های جدید بود، که انتهای هر لوکیشن اش یک پاساژ، به کافه می زد تا نوستالوژی روزمرگی من را کامل کند.

ارابه وفا دارم با بیب بیب تکنولوژی دار اش، گفت:بزن تازیانه سویچ را بر صدو ده اسب بخارم. ولی بغضی که کمی بالا تر از سرحد پاتیل شدن که فقط توجیح باخت شب قبل را نشان می دهد ، جمع شده،سد راه فرآیند دستورات مغز به اندامی شد، که وظیفه خطیرسلامت رساندن خود شان را به رخت خواب طبقه سیزدهم به دوش داشتند.

فکر نمی کردم همه اش بلوف باشد. این بار دل غمگین ، روح خسته بادیدگانی تر به جمع پناهنده نشد .دیدی قهوه چی بالاخره گاف دادی.حالا بازهم صدای کلفت توول بده و بگو:انسان حیوانی است اجتماعی ،به پیغمبر!.

همه شان به هم ربط داشته ، از سال پیش ، یکی دو تا نبوده . سریال وار هر سه چهار ماه،  مثل عذابی که بر سر قوم هود فرستاده می شد ، بادی بود که من با هشتاد کیلو وزن ثابت برای اش کاه بودم .

ادامه دارد .....

/ 2 نظر / 2 بازدید
نغمه

از آنجا می گویم تازه که من از بدو تولد اینگونه بوده ام و از تو بیشتر عمر کرده ام از نوع سگیش! من مخلص همه کسایی که خوششون میاد هم هستم!! گافت چی بود که من نفهیمدم!؟

آرش

خوبه. يعنی خيلی خوبه. نوشتنت رو دوست دارم. البته نمی دونم ولی ظاهرا مستی هم جزو قسمتی از روزمرگيت شده. ولی جالب تر اينکه مگه بقيه چه جوری زندگی ميکنن که تو فکر می کنی فقط خودت روزمرگی می کنی؟!!! تو که موقعيت و وضعيت بهتری داری!! بی خيال منم خيلی بهتر از تو نيستم